تقدیم به همسفرم همسرم

Posted On اکتبر 19, 2007

دسته‌بندی شده در Uncategorized, شعر من

دیدگاه‌های گذاشته شده يك پاسخ بگذاريد

   آشنایی 

زمستان می وزید،

آسمان کبود مایل به خاکستری بود 

خسته از گرداب فلسفه  مانده از خلسه عرفان 

من خانه نشین قلم  بدست از پی صدایی که گفت بیا  رفتم

 راه را گم کرده بودم گیج ومنگ،

مثل همیشه از ضربه سنگین هزار حرف وتنهایی 

تا به خطوط ممتد ومقطع خیابان رسیدم

 شمال وجنوب ومشرق ومغرب جهت راگم کرده بودم 

غبار همه چیز را هاشور می زد 

 تابلوی نخست: رعایت حق تقدم……………….هرچه انسان تر تنها تر

 تابلوی دوم : احتیاط …………………………………….عاقل باش 

تابلوی سوم :جاده دست انداز………………..چقدر فراز ونشیب تابلوی

 چهارم:ورود ممنوع …………………بگذار بروم 

تابلوی پنجم :ایست………………وقت تنگ است 

هوا سرد بود ومثل همیشه هیچ دستی نبود که ………….

 پس پیش پایم را نپاییده من چشم به زیر سر به هوا

 از پل نرد فلزی عبور کردم 

سلام شکل قشنگ تقدیر 

از اشاره های لال و بی دست وپایش فهمیدم 

سکوت وکلام وبازی نگاه به هم آمیخته 

وناگفته ها طرحی لغزنده گرفته

 ثانیه ها  از پی هم دقایق را دریدند 

سراپا چشمانی چشم برمن دوخته

 چه کنم  قرار من ودل این بود کسی را احتمال ورود ندهیم 

پس گفتم سلام ، به گمانم تو شبیه ونیمه دیگر من هستی

 گفت :میایی  بخاطر هم پیر شویم 

گفت: بیا برویم آن سوتر از سایه وهمسایه 


دورتر از زمین وآسمان تا نشانی نشانه ات  
آیینه بگرییم روبروی هم شمعدانی ها منتظرند

 وبرویم وبرویم نمی دانستم چه  بگویم همه این سالها  به ظاهر عاقل بودم

وهیچ خط و برگی جز عقل ومنطق از عشق پر نبود 

اما ما بی دلیل زاده نشده بودیم   

                                              ما یعنی تو ومن 

که تو تفالهای پی در پی از غروب پنجشنبه ای به بعد به کهنه  دیوانی از حافظ  بزنی و……………

 چه پرسش صریحی  …………………بله یا خیر

 یک ساعت از غروب می گذشت

 کلمات چون به صوت می آیند سرنوشت میابند

 گفتم باشد گفت : باش تا سفر برویم

 گفتم بروی دل ودریا……………..گفت می رویم 

خواستم بگویمش حداقل موسم دوباره نیلوفران آبی

 تو را به تمام ایینه ها  زائرآسمان وستار وستاره کویر بشویم 

اما چون در ابهت عشق سکوت خصلتم بود هیچ نگفتم 

 اما حالا مینویسم:……………

..خداوند تورا به پاس سالها تنهایی سکوت

 به پاس تلاوت سوره مریم وحضرت یوسف به من داده است

 حالا می نویسم دیگر نه مولوی را دوست دارم ونه شمس را من دیگر شاعر شعر توام……………….

نیلوفر یزدان پناه

اعترافی برای همسرم……..

Posted On اکتبر 19, 2007

دسته‌بندی شده در شعر من

دیدگاه‌های گذاشته شده يك پاسخ بگذاريد

      

 همین دیروز بود؟

 نه ،مطمئن نیستم! 

درک گنگ ومبهم همیشگی از زمان اکنون چه هجو است .

 شاید امروز باز مطمئن نیستم  یا آنروز سالها پیش 

جفت نگاهم به تو زل زده بود وتو مثل کبوتری درچنگ  خیس ،

هی پر پر زدی هفت شب باران باریده بود

 پر

 پر 

 پر

 من، پر…………

تو، پر.

  کلاغ پر. 

 گنجشک پر.

  عقاب پر.

  خواب پر ……

.دیگر خوابم نبرد….تو مرا بردی 

 من که بالم شکست…

برای امشب بس است

  گرسنه نیستی؟      تشنه؟ 

 اخراجی شمارۀ پرت سرنوشت! 

 روی سرت تلنبار میکنم پیچک ها را  زندانی من!

  می خواهم پنهان کنم تو را  از چشم مردم در قلب خویش   ونیلوفرانه به پیچم به دور تو. 

 حسودم من؟ 

تنت خیس…………..

 تنت پر 

 بوی گل سرخ می دهی  راستش را بگو پیچک پوش من زندانی نیلوفری!  

     تا بحال چند بار عاشق شده ای؟  

کور شود چشم مجنون که نتواند دید! 

 صمیمی بگویمت: بیا امشب اعتراف کنیم ،چند بار عاشق شده ایم 

 من گوش باد راگرفته ام ، صمم بکم. 

 پنجره را باز نمی کند که بشنود ،نمی شنود،  باران تک می زند.

……………….کسی خانه نیست،  باران !نزن ، نزن،  کسی خانه نیست.

…………..هیس  هی سسسسسسس .

  ما که خانه ایم،  

فقط امشب را می خواهیم برای اعتراف کردن   تا ماه از پشت ابرها بیرون نیامده. 

            نیلوفر یزدان پناه.  پائیز 86

حذف عشق

Posted On اکتبر 16, 2007

دسته‌بندی شده در شعر من

دیدگاه‌های گذاشته شده يك پاسخ بگذاريد

ما عشق را حذف کردیم 

 از نزاع لحظه ها خسته شدیم 

از همان جاده ها که او گذشت

ما هم سنگین گذشتیم 

چیزی نگفتیم،فقط سالخورده

جسممان خلید وبیچاره روحمان نالید  

حرفی نزدیم …..حرفی نزدیم

تنها در سایه دلقکان عاشق در خفا پژمردیم  

ما عشق را حذف کردیم

وقتی که شکسته شدیم 

وقتی که اوهام ما در آب فرو ریخت 

وبی صدا خالی شدیم،…….

خالی شدیم شکلی از درد شدیم     

 طرحی از بغض 

ما عشق را حذف کردیم 

وقتی که در باور ما هیچ یک بیدهای جهان مجنون نماندند 

وقتی که پیراهن خیالمان از هم دریده شد

وبی صدا  گریستیم…….. گریستیم 

سراپا وجودمان چشم شد  

نقشی از تمام آبهای راکد شدیم 

وکبوتران بهانه گیر شهر هم  

تا پگاه با ما گریستند … گریستند                                                 

نیلوفر یزدان پناه 

ویسلاوا شیمبورسکا- شاعر زن لهستانی، برنده‌ی نوبل ادبی ۱۹۹۶

Posted On اکتبر 16, 2007

دسته‌بندی شده در شعر جهان

دیدگاه‌های گذاشته شده يك پاسخ بگذاريد

 زندگی فی‌البداهه »زندگی فی‌البداهه
نمایشی بی تمرین
تنی بی پُرو
سری بی تأمل
از نقشی که بازی می‌کنم ناآگاه‌ام
فقط می‌دانم که از آن خودم‌ست، غیر قابل تعویض

موضوع نمایش‌نامه را
درست روی صحنه باید حدس بزنم
برای افتخار زندگی هنوز آماده نیستم
سرعت جریانی را که بر من وارد می‌شود به سختی تاب می‌آورم
بدیهه می‌سازم، با آن که از بدیهه‌سازی بدم می‌آید

بر ناآگاهی‌ام هر گام سکندری می‌خورم
رفتارم بوی شهرستانی‌بودن می‌دهد
غریزه‌هایم نشان از تازه‌کاری دارند
ترس صحنه، علتی است برای تحقیرشدنم
به گمانم موجبات تخفیف، ظالمانه است

واژگان و حرکات غیر قابل پس‌گرفتن
ستارگان، تا آخر شمرده نشده‌اند
شخصیتم مثل پالتویی است که در حال دویدن دکمه‌هایش را می‌بندم
این هم نتایج تأسف‌بار این شتاب‌زدگی است

کاش دست کم، بشود چهارشنبه‌ای را از پیش تمرین کرد
پنج‌شنبه‌ای را تکرار کرد
اما وای، دیگر، جمعه با نمایش‌نامه‌ای که نمی‌شناسمش از راه می‌رسد
می‌پرسم آیا این کار درستی است
(صدایم گرفته است
چون حتا نگذاشتند پشت پرده، سینه‌ام را صاف کنم)

گمراه‌کننده است که فکری کنی این امتحانی سرسری
در اتافی موقتی است، نه
میان دکورها ایستاده‌ام و می‌بینم چه استوارند
دقت همه‌ی آکساسوارها مرا متعجب می‌سازد
صحنه‌ای گردان، دیری‌ست که می‌گردد

حتا دورترین سحابی‌ها روشن شده است
آه، شکی ندارم که این نخستین شب نمایش است
و هر کاری که می‌کنم
برای همیشه به کاری که کرده‌ام بدل می‌شود

« واژک‌ها »

«*?La Pologne? La Pologne، آن‌جا لابد فوق‌العاده سرده، درسته؟» ـ زنی از من این را می‌پرسد و نفس راحتی ‌می‌کشد. چون تعداد کشورها آن‌قدر زیاد شده که راحت‌ترین موضوع صحبت، آب و هواست. دلم می‌خواهد جوابش را بدهم: «سرکار خانم، شاعران کشور من دستکش به دست می‌نویسند، ادعا نمی‌کنم که دستکش‌ها را اصلن درنمی‌آورند، اگر ماه هوا را کمی گرم کند، چرا که نه؟! در پاراگراف‌هایی که از داد و فریادهای رعدآسا شکل گرفته ــ چون آن‌ها فقط در نعره‌ی طوفان به سختی به گوش می‌رسند ــ زندگی ساده‌ی چوپانان فوک را می‌سرایند. نویسندگان نامدار با قلم قندیل بر برف لگدکوب شده، واژه‌ها حک می‌کنند. بقیه شاعران منحط، از دست سرنوشت برف‌دانه می‌گیرند. کسی که بخواهد خود را غرق کند، تبری باید برای حفر سوراخی در یخ داشته باشد. سرکار خانم، سرکار خانم عزیز!»
دلم می‌خواهم چنین جوابش را بدهم؛ اما یادم رفت فوک را به فرانسه چه می‌گویند و به درستی واژه‌ی قندیل و سوراخ در یخ چندان اطمینانی ندارم. «?
La Pologne? La Pologne، آن‌جا لابد فوق‌العاده سرده، درسته؟»
خیلی یخ جوابش را می‌دهم:
Pas du tout.**

هالینا پوشویاتووسکا (1935-1967)ترجمه از لهستانی: علیرضا دولتشاهی و ایونا نویسکا

Posted On اکتبر 16, 2007

دسته‌بندی شده در شعر جهان

دیدگاه‌های گذاشته شده يك پاسخ بگذاريد

« و این پروانه که عادت داشت »و این پروانه که عادت داشت بر پای چپم بنشیند گاهی که من خسته بر کوره‌راه جنگل کنار دریاچه یله می‌دادم چه خواهد کرد. برای جنگل نگران نیستم و نه برای آب که همیشه زنده، روان و مواج ماهی و سوسک در آن زندگی می‌کنند و گاه‌گاه نسیم، دوان دوان از آن می‌گذرد. اما پروانه تک و تنها پروانه‌ای که دیگر هیچ کسش نمی‌گوید: چه محشری درباره هایدیگر به انگلیسی تو. در مخمل بالت خورشید کوچک چشم‌آبی را بستی بی این خورشید این قسمت جنگل بر همین کوره‌راه تاریک می‌بود. درست همان جایی که دست و پا و لبخند من است. لبخندم، آری مطمئن‌ام، خاموش می‌شد اگر نبودی و می‌ترسم، دلشوره دارم نکند دوستی ما آن‌قدر صمیمی باشد که تو هم نتوانی بی لبخند من بمانی.« ازلی‌اند این واژه‌ها »

ازلی‌اند این واژه‌ها
در لبخند گشوده‌ی آفتابگردان
در بال تاریک کلاغ
و نیز
در چهارچوب دری نیمه‌باز

آن‌گاه که حتا دری نبود
بودند
در شاخسار درختان بی‌نام

می‌خواهی اما
که از آن من باشند
که بال کلاغ، بید سپید و تابستان باشم
می‌خواهی
که وزوز کند و آفتابگیر
آوای من باشد

دیوانه
این واژگان من نیست
وام می‌گیرم‌شان
از باد و زنبور و خورشید

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.