ویسلاوا شیمبورسکا- شاعر زن لهستانی، برندهی نوبل ادبی ۱۹۹۶
زندگی فیالبداهه »زندگی فیالبداهه
نمایشی بی تمرین
تنی بی پُرو
سری بی تأملاز نقشی که بازی میکنم ناآگاهام
فقط میدانم که از آن خودمست، غیر قابل تعویض
موضوع نمایشنامه را
درست روی صحنه باید حدس بزنم
برای افتخار زندگی هنوز آماده نیستم
سرعت جریانی را که بر من وارد میشود به سختی تاب میآورم
بدیهه میسازم، با آن که از بدیههسازی بدم میآید
بر ناآگاهیام هر گام سکندری میخورم
رفتارم بوی شهرستانیبودن میدهد
غریزههایم نشان از تازهکاری دارند
ترس صحنه، علتی است برای تحقیرشدنم
به گمانم موجبات تخفیف، ظالمانه است
واژگان و حرکات غیر قابل پسگرفتن
ستارگان، تا آخر شمرده نشدهاند
شخصیتم مثل پالتویی است که در حال دویدن دکمههایش را میبندم
این هم نتایج تأسفبار این شتابزدگی است
کاش دست کم، بشود چهارشنبهای را از پیش تمرین کرد
پنجشنبهای را تکرار کرد
اما وای، دیگر، جمعه با نمایشنامهای که نمیشناسمش از راه میرسد
میپرسم آیا این کار درستی است
(صدایم گرفته است
چون حتا نگذاشتند پشت پرده، سینهام را صاف کنم)
گمراهکننده است که فکری کنی این امتحانی سرسری
در اتافی موقتی است، نه
میان دکورها ایستادهام و میبینم چه استوارند
دقت همهی آکساسوارها مرا متعجب میسازد
صحنهای گردان، دیریست که میگردد
حتا دورترین سحابیها روشن شده است
آه، شکی ندارم که این نخستین شب نمایش است
و هر کاری که میکنم
برای همیشه به کاری که کردهام بدل میشود
« واژکها »
«*?La Pologne? La Pologne، آنجا لابد فوقالعاده سرده، درسته؟» ـ زنی از من این را میپرسد و نفس راحتی میکشد. چون تعداد کشورها آنقدر زیاد شده که راحتترین موضوع صحبت، آب و هواست. دلم میخواهد جوابش را بدهم: «سرکار خانم، شاعران کشور من دستکش به دست مینویسند، ادعا نمیکنم که دستکشها را اصلن درنمیآورند، اگر ماه هوا را کمی گرم کند، چرا که نه؟! در پاراگرافهایی که از داد و فریادهای رعدآسا شکل گرفته ــ چون آنها فقط در نعرهی طوفان به سختی به گوش میرسند ــ زندگی سادهی چوپانان فوک را میسرایند. نویسندگان نامدار با قلم قندیل بر برف لگدکوب شده، واژهها حک میکنند. بقیه شاعران منحط، از دست سرنوشت برفدانه میگیرند. کسی که بخواهد خود را غرق کند، تبری باید برای حفر سوراخی در یخ داشته باشد. سرکار خانم، سرکار خانم عزیز!»
دلم میخواهم چنین جوابش را بدهم؛ اما یادم رفت فوک را به فرانسه چه میگویند و به درستی واژهی قندیل و سوراخ در یخ چندان اطمینانی ندارم. «?La Pologne? La Pologne، آنجا لابد فوقالعاده سرده، درسته؟»
خیلی یخ جوابش را میدهم: Pas du tout.**
اکتبر 16, 2007